حمیدرضاکامرانی

از خانه که می آیی
        یک دستمال سفید
                        پاکتی سیگار
                                 گزیده شعر فروغ
                                           و تحملی طولانی بیاور
                                                           احتمال گریستن ما بسیار است...



چتر را از من گرفت و رفت ، باران را گذاشت

آب و خاک و نور و گل را برد گلدان را گذاشت


پای رفتن را فقط نه... زد عصا را هم شکست


از قدم های شبانه یک خیابان را گذاشت


برگهای سبز  تقویم مرا بر باد داد


شاخه های خشک پاییز و زمستان را گذاشت


چادر مشکی سرش کرد و به قلبم حسرتِ


دست بردن لای گیسوی پریشان را گذاشت


از دو نیمِ زندگی نیمِ پرش را سر کشید


روی میزم نیمه خالی لیوان را گذاشت


روز روشن این طرف شبهای تاریک آن طرف


خنده ای مرموز کرد ، این را گرفت آن را گذاشت


نوشته شده در جمعه ٢٢ دی ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ توسط حمیدرضاکامرانی نظرات () |

 ممنونم اجازه دادی باتو زندگی کنم...

 

بپوش دامن پرچین که دخترانه تراست

برقص چون غزل اینبار عاشقانه تراست

به صورت تو نمی آید اینکه اخم کنی

بخند بانوجان،خنده شاعرانه تراست

جهان بی تو فقط یک چهاردیواریست

بمان که این درودیوار باتو خانه تراست

نترس! موی خودت را به دست من بسپار

که پنجه های من از هرچه شانه ، شانه تراست

چقدرماه شدی ! آسمان به سر کردی

نه ! شال آبی ات انگار بی کرانه تراست

کنارمن بنشین شعرعاشقانه بخوان

بخوان ! صدای غزل باتو جاودانه تراست

نوشته شده در پنجشنبه ٦ مهر ۱۳٩۱ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ توسط حمیدرضاکامرانی نظرات () |

مرگ همه چیز را حل خواهد کرد...

 

پیش تو چای تازه دم بد نیست

پیش من نیستی و سم بد نیست

غصه ها باوفا تر از تو شدند

به گمانم همیشه غم بد نیست

خنده نه...اخم کن کمی بانو

گاه قانع شدن به کم،بد نیست

حال و روز مرا نمی پرسی؟

نفسی بی تو می کشم ، بدنیست

خلوت شب برای مردی که

شده با سایه هم قدم بد نیست

مرگ ما را عزیز خواهد کرد

خودمانیم ! مرگ هم بد نیست...


نوشته شده در دوشنبه ٢ امرداد ۱۳٩۱ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ توسط حمیدرضاکامرانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com