بیست و هشتم تیر91

راستش از خوشحالی طاقت نیاوردم صبر کنم تا برسم رشت گفتم از نت همینجا ( هتل پارک ارومیه) استفاده کنم و بگم :

داداش خوبم ، امیر توانا 

کسب مقام اول جشنواره شعر و داستان جوان سوره رو بهت تبریک میگم

دمت گرم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دوازدهم تیر91                   

                      یک عمر دلخوشی م تو بودی...تمام شد

                      حالا به چند متر طنابی دلم خوش است...

                                                 (همین روزهاست که...)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

من که هیچ وقت چیزی را برای خودم نخواستم ، این هم برای تو...

 

بی شک همیشه ساقی و پیمانه همدستند

این مست ها و صاحب میخانه همدستند

زیبایی ات دام است و شیرینی تو دانه

می ترسم از وقتی که دام و دانه همدستند

چادر سیاهِ روسفیدِ روسری قرمز

این رنگ ها در قتل یک دیوانه همدستند

از دست موهایت بلاتکلیف می مانم

قطعا در این تقدیر باد و شانه همدستند

مانده ست قلبم بین صلح و جنگ سرگردان

حالا که چشم و ابرویت رندانه همدستند

سربازهای من که دیگر ماتشان برده

با تو در این شطرنج نامردانه همدستند

باید ببازم زندگی را پای لبخندت

وقتی که لبهایت هنرمندانه همدستند

 

/ 36 نظر / 27 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهنام.ج

"الف... ...................... فَإِذَا دَخَلْتُمْ بُیُوتًا فَسَلِّمُوا عَلَیٰ أَنْفُسِکُمْ تَحِیَّةً مِنْ عِنْدِ اللَّهِ مُبَارَکَةً طَیِّبَةً. درود و سلام. پنج دیواری شد خانه ی ما! با یک دامنه ی جدید و یک قالب جدید، نویسنده اش اما هنوز همان بهنام است. همانی که نمی دانم می شناسی اش یا نه. این اولین دعوت من است از شما به خانه ی ما. قدم روی چشم هایمان بگذارید و در این شب نشینی ها همراهمان باشید و بگذارید گرمای حضورتان خانه مان را فرا گیرد و ردپای عبورتان روی برف های نشسته جلوی خانه مان به یادگار بماند. این یک دعوت است. یک فراخوان عمومی به صرف چند قرص آرامش بخش و یک شربت سکنجبین. با احترام؛ حضورتان را ارج می نهیم... .............. شب‌ها، که سکوت است و سکوت است و سیاهی آوای تو می‌خواندم از لایتناهی آوای تو می‌آردم از شوق به پرواز شب‌ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی امواج نوای تو، به من می‌رسد از دور دریایی و من تشنۀ مهر تو، چو ماهی وین شعله که با هر نفسم می‌جهد از جان خوش می‌دهد از گرمی این شوق، گواهی دیدار تو گر صبح ابد هم دهدم دست من سرخوشم از لذت این چشم‌به‌راهی ای عشق تو را دارم و دارای جهانم همواره توی

مجتبا تقوی‌زاد

آمدم سلام کنم و بگویم می‌خوانم اینجا را ، حیفم آمد نگویم که برادر مصرع آخرت را نپسندیدم. می‌گویند :"ننشست". شاید حرف مستدلی نباشد اما شعر یک هارمونی درونی با مخاطب برقرار می‌کند که بر هم خوردن آن مخاطب را می‌آزارد. البته تکنیک ضربه زدن به مخاطب در مصرع آخر پذیرفته است( که در این صورت می‌توان از هارمونی خارج شد!) اما قبول داری که این مصرع ضربه نداشت؟ شاید بیت سومت را می‌توانستی به عنوان پایان بندی کار بیاوری که به نظرم سیلی محکمی بود :) موفق باشی برادر :)

ساجده جبارپور

سلام زخم است بر زخم نشمار ،روی دلم دست نگذار آخر انار ترک دار ، تاب فشردن ندارد دعوتید به غزل موفق باشید

علی

سلام با شعری از خودم بروزم و منتظر حضور گرم و نظرات سبز شما موفق باشید

پری

سلام بر همکار وبلاگی عزیز ... خبر خوشحال کننده ای بود و آفرین به همت و اراده ی بی کرانش التماس دعا برادر

مهران حیدری

نشستیم با دوستی و من این غزل را خواندم واقعا خوب بود واقعا لذت بردیم . و درود برتو

جواداقا

بابا تو شاعر خوبي ميشي ها. يعني هستي. خيلي بهتر ميشي. از ديدنت خوشحال شدم کامران-همون اشنايي!_ خوب و روون شعر ميگي کدوم شهري کامران؟

حدیثه

مثل همیشه....!